چرندنوشت آخر سالی!

...یا ستار العیوب...

 

خیلی سخته 

فکر کن 

 

نتونی حتی آرزو کنی

 

 

خیلی وقته تا میام آرزویی کنم و چیزی از خدا بخوام 

 

یاد آرزوهایی میافتم که هیچ وقت به صلاحم نبودن

 

..........................................

 

پا درد دارم داغووون 

طوری که شب ها خوابم نمی بره 

 

خونه تکونی تنهایی سخته 

تنها هم نیستماااا

ولی ..

 

فقط خسته ام 

خیلی خسته 

..................................................

آدم چی بگه به دوستی(؟!) که بعد از مدتهاااااااااااا بی محلی بهت اس ام اس میزنه 

 و بجای تبریک سال نو میگه 

"بی معرفت دلم برات تنگ شده "

و خستگی و حال بدیت رو هزار برابر میکنه 

 

هی بابا..

چقدر از این آدمها خسته ام 

........................................................

-سلام دارم میرم کربلا ..

من :کلی ذوق و جیغ و احساس ...تا میام بگم التماس دعا 

میگه :زنگ زدم محض محکم کاری ...دیگه سفارش نکنم ترجمه مو انجام بدی که برمیگردم آماده باشه ها 

:/

........................................................

کاش عید که می شد تمام اتفاقات و خاطرات امسال هم پاک می شد و 

یه سال جدید میشد با یه ذهن خالی و نو 

ذهنی که توش خاطره ای از آدم بدهای زندگی نبود 

از نفرت ها 

تلخی ها 

و ناکامی های زندگی 

.......................................................................

............

اِوری تینگ ایز اوکی!:دی

جاست،

گفتم آخر سالی اینا رو بریزم تو گونی 

دلم خوش باشه 

زبان

[ دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٢:۱٠ ‎ق.ظ ] [ رب انار ]

[ نظرات () ]

حاج اسماعیل دولابی...

... یا مُسَبِّبَ الاْسْبابِ...

 

پدری چهار تا بچه را گذاشت توی اتاق و گفت : این‌جا‌ را مرتب کنید تا من برگردم
خودش هم رفت پشت پرده. از آن‌جا نگاه می‌کرد می‌دید کی چه کار می‌کند، می‌نوشت توی یک کاغذی که بعد حساب و کتاب کند

...


یکی از بچه‌ها که گیج بود، حرف پدر یادش رفت. سرش گرم شد به بازی. یادش رفت که آقاش گفته خانه را مرتب کنید


یکی از بچه‌ها که شرور بود شروع کرد خانه را به هم ریختن و داد و فریاد که من نمی‌گذارم کسی این‌جا را مرتب کند.


یکی که خنگ بود، ترسید. نشست وسط و شروع کرد گریه و جیغ و داد که آقا بیا، بیا ببین این نمی‌گذارد، مرتب کنیم.

اما آنکه زرنگ بود، نگاه کرد، رد تن آقاش را دید از پشت پرده. تند و تند مرتب می‌کرد همه‌جا را
می‌دانست آقاش دارد توی کاغذ می‌نویسد
هی نگاه می‌کرد سمت پرده و می‌خندید. دلش هم تنگ نمی‌شد. می‌دانست که آقاش همین ‌جاست
توی دلش هم گاهی می‌گفت اگر یک دقیقه دیر‌تر بیاید باز من کارهای بهتر می‌کنم

آن بچه‌ شرور همه جا را هی می‌ریخت به هم، هی می‌دید این خوشحال است، ناراحت نمی‌شود
وقتی همه جا را ریخت به هم، آن وقت آقا آمد




ما که خنگ بودیم، گریه و زاری کرده بودیم، چیزی گیرمان نیامد. او که زرنگ بود و خندیده بود، کلی چیز گیرش آمد


زرنگ باش!

خنگ نباش!

گیج نباش!


شرور که نیستی الحمدلله. گیج و خنگ هم نباش
نگاه کن پشت پرده رد آقا را ببین و کار خوب کن
خانه را مرتب کن، تا آقا بیاید

 

 

منبع:http://chafyeh110.ir/cat-7.aspx

 

[ دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٢:٠٢ ‎ب.ظ ] [ رب انار ]

[ نظرات () ]

حضور

...یا مُجیبُ یا رَقیبُ...

 

.

.

 

 

اینجا در قلب من حد و مرزی 

برای حضور تو نیست

به من نگو که چگونه بی تو

زیستن را تمرین کنم

مگر ماهی بیرون از آب

می تواند نفس بکشد؟؟؟

مگر می شود هوا را از

زندگیم برداری و من

زنده بمانم؟؟؟

بگو معنی تمرین چیست؟؟؟

بریدن از چه چیز را تمرین کنم؟؟؟


بریدن از خودم را؟؟؟

 

 

 

پ.ن: حس این وبلاگ های بچه دبیرستانی ها رو دارم الان !ازین  تم مشکی ها  و یه شعر !:دی

[ چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۸:۱۱ ‎ب.ظ ] [ رب انار ]

[ نظرات () ]

طه حسنی...

 

 

«الله»

 

 

یا اوَل کلِ شَیء و آخره
یَا اِله کُلِّ شَیءٍ و ملیکه
یا رَبَّ کُلِّ شَیءٍ وَ صَانِعه
یَا خَالِق کُلِّ شَیْءٍ وَ وارِثه

Allah
I do always find

In the depth of heart
Every day and night
Just you.

ذَا الحَمْدِ وَ الثناءِ.

ذَا الفَخرِ وَ البَهَاءِ

ذَا المَجدِ وَ الصناءِ

ذا العَفْوِ وَ ُالرِّضاء

ذَا الفصْل وَ القَضاءِ

ذَا العِزِّ وَ البَقَاء

غَفَّارَ الذنوبِ ، سَتَّارَالعُیوب ، کَاشِفَ الکُرُوب، مُقَلَّبَ القُلُوب، طَبیبَ القُلُوب ، مُنَوِّرَ القُلوب، یَا دَائِم اللُّطْف، یَا لطِیفَ الصنع ، یَا مَالکَ المُلک ، یَا قاضِیَ الحَقَّ

Allah
I do always find

In the depth of heart
Every day and night
Just you

 

میتونین آدرس ایمیل بدین براتون آهنگ بفرسته ...سه سوت میفرسته ...خوب بید!

http://tahahosna.com/

[ جمعه ۱٢ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ] [ رب انار ]

[ نظرات () ]

ترانه ی خاموش! p:

... أَجِرْنَا مِنَ النَّارِ یَا مُجِیرُ...

  

دوشنبه شب:

رسیدم خونه دیدم مامان خونه بید نیشخند

ایول ! مامان برگشت!نیشخند

و این ینی ترانه ! تو هیچی نخوندی ! فردا هم ازت درس میپرسه ..

....

شب یکم حس کردم گلوم یجوریه !

گفتم نکنه سرمابخورم دوباره !

رفتم 1 قرص سرماخوردگی خوردم  و خوابیدم ..

یکم گذشت ...دوباره گفتم نکنه ...!

رفتم 1 چرک خشک کن هم خوردم و خوابیدم..

......

صبح :هیپنوتیزم

ترانه بود ...صداش نبود!!


هیچ تلاشی برای نرم تر شدن گلوم نکردم نکنه یِوَخ صدا دار شم!

................................................................

سرکلاس اولین نفر از من پرسید ! هق!

منم یه جمله از جواب اون سوال و میدونستم 

تلااااش کردم که بگم اما..

استاد: من چیزی متوجه نمیشم!بلندتر..

دوباره من :با پیاز داغی بیشتر تلاش در جواب دادن (بی صدا)میکنم 

و اینک استاد بیخیال می شود 

و ما نفس راحتی میکشیم!

 

 

پ. ن: بالاخره این سرماخوردگی هم به یه دردی خورد!:دی

[ چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۸:٤۱ ‎ب.ظ ] [ رب انار ]

[ نظرات () ]

دست انداز...

.....وَ أَنْتَ عَلَى کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدِیرٌ....


این تلاطم ها را دوست دارم ...

این که دیروزت امروزت را نقض می کند و امروزت فردایت را و هر روز از نو ...

دیروزت را خُرد می کنی و امروزت را تر و تازه از لابه لای زَر ورق بیرون می کشی ، نگاهش می کنی و ته دلت از حضور این همه تازگی لبریز می شوی و لحظاتت را سرشار می کنی از تازه شدن و نو شدن ...

این تناقض ها را دوست دارم ،

این بازی های رنگ و وارنگ روزگار را ، این آرزوها و رویاهای دیروز را که امروز جز شنیدن قهقه های مستانه ، جوابی برایشان نداری ...

این کش مکش های بی حد و حساب را دوست دارم ... این بالا و پایین شدن های تمام نشدنی زندگی را ...

1

اگه دیروز آپ میکردم 

پر بودم از شکایت ، خستگی ...

که چرا به کاهای خودم نمیرسم ...

که زندگی سخته 

اگه بخوای خوب زندگی کنی

...

2

 الان حس میکنم خونه داری زیادم سخت نیست 

اتفاقا جالبه 

میشه با برنامه ریزی به همه کارها رسید

(البته اگر نت تو دست و بال آدم نباشه :)

صبح که پا میشم شام رو درست میکنم و تا شب خیالم راحته 

سعی میکنم هرروز غذا یا روشی که تاحالا انجام ندادم و امتحان کنم 

.......

3

همیشه فکرمیکردم من اگر بخوام مستقل زندگی کنم کلی مشکل خواهم داشت 

من که نه خرید کردم نه اونقدر غذا درست کردن بلدم نه...

همیشه مطمئن بودم هیچ وقت نمیتونم غذای خوبی درست کنم 

غذاهام نهایتاًیه غذای  معمولی میشن نه خوب..

الان می بینم اصلا اینطوری نیس

فقط کافیه یکم حواسم به کارم باشه و دل بدم به کار

(آخه همیشه از آشپزی خیلی بدم میومد!)

....

4

امسال جاده زندگیم چاله چوله زیاد داشت...خیلی..

امیدوارم سال بعد جاده قشنگتری پیش روم  باشه..

....

5

تاحالا کته درست نکردم ...فقط چلویی بلدم 

امشب احتمالا امتحان میکنم خداکنه خوب شه 

....

6

مرغ گذاشتم اولش گفتم چقده زیاد شد 

الان که رفتم سراغش دیدم خیییییلی کمه!!!

هق!

چی بذارم کنارش؟

....

7

عاجزانه ازتون میخوام دعا کنین فردا استاده ازم درس نپرسه ..

[ دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤۱ ‎ق.ظ ] [ رب انار ]

[ نظرات () ]

پفک نمکی!

... یا مَلْجَأَ کُلِّ مَطْرُودٍ ...

 

دو سه روزه هی به بابا میگم پفک بخر !:دی

هوس کرده بودم 

از دست غذا و هله هوله های معمولی و سنتی خسته شده بودم 

خب خوردن هله هوله برای تنوع مستحب مؤکّدِ !

 

خلاصه از ما اصرار و از بابا انکار 

منم دیگه بیخیال شدم

...

مستر برادر که اومد یه پفک بزرگ گرفته بود که تا نصفش بیشتر نتونستیم بخوریم

البته هنوز ته دلم از بابا انتظار داشتم پفک بخره خب

...

 

آخر شب رفتم یکم بکتابم و بخوابم که دیدم 

هاه!

1 دونه ازین پفک نمکی ها رو تخته!

انقده ذوقیدم !

دبستان بودیم که تو راه مدرسه یه تعاونی بود میرفتیم ازینا میخریدیم 5 تومن!

ازین سایز کوچیک هاش ها

چقده باحال بود

 

 

1.حالا اینا رو بیخیال..بیاین دستور هر غذایی رو که بلدین بگین من یچی درس کنم برا امشب!

2. ترجیحا دستور پخت دلمه فلفل (سبز و قرمز و اینا ) رو بگین که روی مستر برادر رو کم کنیم!

[ جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٩:٢٥ ‎ق.ظ ] [ رب انار ]

[ نظرات () ]

تیراندازی!

... یا مَنْ لَهُ الْعِزَّةُ وَالْجَمالُ ...

 

مسابقات تیراندازی بود و من نبودم و او بود و ...

برایش آرزوی موفقیت میکنم ..

گرچه رقباش رو میشناسم ...!

برا همین توصیه کردم بیشتر از آب و هوا لذت ببره ..

همیشه که هدف مسابقه نیس!:دی

زندگی باید کرد

 چشمک

من نبفهمم!

چه معنی داره خب!

او رفت و من باید 4-5 روز همچون کوزت در خانه مانده و مشغول خدمت رسانی به جمعی از مردان این دوران باشم!

هزاربار گفتم یه خواهر بخریم ، اینجور موقع ها بکار میاد..!

 


مامان: وقتی نیستم غذای ظهرو نذاری برا شب هاا! شب قیمه درست کن، فرداش کوفته ، بعد قورمه سبزی ...

من :تعجبمتفکرابروخنثیچشمآخ

[ پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٧:۳۳ ‎ق.ظ ] [ رب انار ]

[ نظرات () ]

جانستان کابلستان...

در زیباییش انقدر میتونم بگم که هرچی تلاش کردم یه قسمت رو بذارم که بقیه قسمت های کتاب جالبتر باشه ، تلاشم به جایی نرسید ...

چون تمام کتاب فوق العادس!

واااااااقعا محشره ...


 

 

 

حالا دلتون نسوزه خو...

چند دقیقه ای در همان حال، خواب و بیدارم که یکهو احساس میکنم کسی دارد از روی کفش ورزشی، پایم را می خاراند. بدم هم نمی آید. کمی صبر میکنم. ول کن نیست. چشم باز میکنم ...باور کردنی نیست... یک موجود عجیب و غریب روی پایم راه می رود. شبح نیست، از جنس سوسک و مارمولک هم نیست... رسما عقرب است... عقربی با دمی برافراشته روی پایم جا خوش کرده است. ناخودآگاه ، پنداری وسط صدهزار تماشاگر استادیوم آزادی باشم، با همه ی توان ، بلند و کشیده ، عقرب را شوت میکنم پشت سیم خاردار...ازین حرکت ورزشی ، قطار به هم میریزد. یکی برمیگردد سمت من :

ایرانی! همین چه کار بود کردی؟

دیگری میگوید:

ها... غلط کردی... غلط کردی

 

(غلط کردی=اشتباه کردی)

1.میدونم برا اینکه نشون بدم واااققعا چقد کتاب ماهیِ قسمت خیلی خوبی رو انتخاب نکردم ولی خو همینجوری ورق زدم اینجا رو نوشتم...

2.کتابش رو واااااااااااقعا بهتون توصیه میکنم بخونید...باور کنید فوق العادس(اصلا کدوم کتاب رضا امیرخانی فوق العاده نیس)

3. راستش یکی از مواردی که مرا ترقیب به زدن وبلاگ میکرد معرفی این کتاب بود..

4. درحین خوندن کتاب حس سفرنامه ی یه کشور دیگه خوندن رو نداری، حس میکنی همین جاس، شاید چون هم زبانیم ، هم دینیم و ... . آها! نگفتم ؟ این کتاب سفرنامه خود رضا امیرخانی به کشور افغانستان هست..وای چقد فوق العادس!

5.به جون ترانه ، جون رب اناریم خیلی خوشگله ، خیییییییییییلی!

 

بخونینششششششششششششش!

 

[ سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ] [ رب انار ]

[ نظرات () ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه