دعا نویس!

...یا بَعیدُ یا قَریبُ...

اى دور و اى نزدیک

 

سلام

                +خرزهره

نزد یکی از نزدیکان بودیم :q

بحث دعانویس و دعا نویسی و مجرب بودنش شد

و اصرار که حقیقت هست و ..

 

به شخصه نه تجربه دارم نه اطلاعات

نمیدونم اصلا مبنایی داره یا نه

 

وقتی میشنوم یکی رفته پیش دعا نویس

با خودم میگم ...نیگا ینی از خدا بالاترم هست؟

ولی

نمیدونم وااااقعا اگر یه مشکل خیلی حاد برام پیش بیاد

میرم پیش دعا نویس یا نه

ینی شاید استیصال آدم و ببره

 

نمیدونم شایدم اصلا درسته اینکار

 

به طلسم و سحر و جادو  اعتقاد دارین؟

واقعیته؟

ینی میشه یکی یکیو سحر کنه ...بعد ینی خدا هیچکار نمیکنه؟

ینی انقد همه چی الکی الکیِ؟!

نمیدونم!

...

 

خدایا خودت پناهم باش

[ پنجشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ] [ رب انار ]

[ نظرات () ]

غم فروش

 

....


هر که دیده ست مرا گفته غمی با من هست

غمی آواره که در هر قدمی با من هست

 

 در دلم هر طرفی مجلس ذکری برپاست

حاجت و روضه به قدر حرمی با من هست

 

 سر مویی دلم آشفته گیسویی نیست

گیسویی نیست ولی پیچ و خمی با من هست

 

 میخرم از همگان تا بفروشم به خودم

تا بخواهید غم از هر قلمی با من هست

 

 شده در هر نفسم شکر دو نعمت واجب

"آه" در هر دمی و بازدمی با من هست



محمد مهدی سیار     

 پ.ن: خدا‌‌‌ به‌ نت‌ اینجا‌ عمر‌ با‌ عزت‌ بده‌! ولی‌ نمیدونین‌ چه‌ کرکر‌ خنده‌ایه‌!‌ تایپ کردنم‌ اینجا!!!‌ باید‌ شونصدتا‌ کلید‌و‌ باهم‌ بگیرم!!!!‌خیلی‌ داغونهنیشخندگریه

 

[ دوشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ] [ رب انار ]

[ نظرات () ]

این موجودِ ذی شعور!

... اَنْتَ الدّاَّئِمُ وَاَ نَا الزّاَّئِلُ ...

تویى همیشگى و منم زوال پذیر

 

نمی خوام ناشکر باشم

نمی خوام کفر بگم

نمی خوام ...!

ولی گریه

ضد بشر! ...کچل! ...بوووق!

این موجودِ ذی شعورِ بوووووقِ فلان فلان ِ بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووق

 

کلافه

نمی خوام!

من نخوام اینو ببینم باید چیکار کنم !

من خوشم نمیاد باهاش چش تو چش شم !

نمی خوااااام

مگه زوره نمی خوام !

کلافه

دست خودم نیس خب!ناراحت

سنگ کوب میکنم می بینمشناراحت

خیلی تلاش میکنم جیغ نزنم ولی خب وااقعا ..واقعاِ واقعا میترسم

دست خودمم نیس

ناراحت

خدایا چی میشد مث دایناسور ها اینا(اسمشو نبر!)هم از کره زمین حذف میشدن

نابود میشدن

کچل میشدننننن

میمردننننننننننننننننننننن

نمی دیدمشونننننننننننننننننننننننننننن

کلافه

 

پ.ن: هرگونه راهنمایی در جهت رفع این پدیده را به جان خریدارم..!

 

[ پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ] [ رب انار ]

[ نظرات () ]

میلاد مبارک...

...اَنْتَ الْمَوْلى وَاَ نَا الْعَبْدُ وَهَلْ یَرْحَمُ الْعَبْدَ اِلا الْمَوْلى ...

تویى سرور و منم بنده و آیا رحم کند بر بنده جز سرور او ؟


 

در سال‌های جوانی و اقامت در نجف اشرف در یک شب گرم تابستان به دلیل گرمای بیش از اندازه و سختی اقامت در حجره، دعوت مؤمنی را جهت پیوستن به جمع دوستانی که در خانه آن شخص گرد آمده بودند، پذیرفتم.

 در آن جلسه، شخصی که به طنزگویی، مزّاحی و نشاط ‌بخشی در محفل دوستان معروف بود، طبق معمول به شوخی و بذله‌گویی پرداخت و اعلام داشت:

 من عکس زیبایِ «زن شایسته» یکی از کشورهای اروپایی را که در روزنامه ها چاپ شده را با خود آورده‌ام تا دوستان حاضر در جلسه ببینند و قضاوت کنند.

 آن شخص از دوستان جلسه درخواست کرد بدون تظاهر به دین‌داری و تقدس، هر کس پس از مشاهده عکس با صراحت و بدون تعارف بگوید که

بین یک لحظه ملاقات و دیدار با امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) به طور حضوری و یک عمر ازدواج و زندگی با صاحب این عکس، کدام یک را برمی‌گزیند؟


عکس آن زن را به نوبت به افراد نشان می‌داد و افراد هم هر کدام به فراخور برداشت و سلیقة خود از عکس نظری می‌دادند. معمولاً افراد بیننده اظهار می‌داشتند حضرت امیر (علیه السلام) را که ان‌شاء‌الله در لحظة مرگ و عالم برزخ از نزدیک می‌بینیم؛ اما در این دنیا، زندگی با این زن مفید است!



من پنجمین نفر بودم. وقتی خواست عکس را به من نشان بدهد، طوفانی در قلبم به وجود آمد.

بر خود لرزیدم و پیش خود گفتم چه آزمون حساس و بزرگی است! آیا به راستی سزاوار است لحظه‌ای دیدار با علی‌بن‌ابیطالب (علیه السلام)، آن بزرگ مرد الهی را با شهوات مبادله کنیم؟! بدون این‌که عکس را ببینم، از جا برخاستم و جلسه را ترک کردم. هرچند مورد اعتراض حاضران واقع شدم، اما اعتنایی نکردم و خود را با ناراحتی به حجره رساندم. در حجره را باز کردم، اما به دلیل نامناسب بودن هوا داخل نشدم. روی پله نشستم، در حالی که سرم را به دیوار تکیه داده بودم، به خواب رفتم.

ناگهان خود را در سالنی نسبتاً بزرگ یافتم که تعدادی از علمای گذشته حضور داشتند و در صدر جلسه تختی قرار داشت و حضرت مولا علی‌بن‌ابی‌طالب (سلام الله علیه) روی آن تخت نشسته بودند.

قنبر غلام حضرت و مالک‌اشتر و... نیز همراه آن حضرت بودند. حضرت امیر مرا مورد خطاب قرار داد و به نام به محضر خود فرا خواندند. با شوق وصف ناپذیری از جا برخاستم.

لحظه‌ای خود را در آغوش آن حضرت دیدم. آن حضرت مرا مورد لطف و محبت قرار دادند.
من نیز امام را با همان خصوصیاتی که در روایات خوانده بودم، دیدم و لذت بردم.

در همین حال بیدار شدم و متوجّه شدم از لحظه نشستن در کنار در حجره تا ملاقات و بیدار شدن چیزی حدود هشت دقیقه طول کشیده است. با حالتی وصف ‌ناپذیر خود را به جلسة آقایان رساندم و دیدم همه سرگرم همان عکس هستند. به آنان گفتم من نتیجة انتخابم را گرفتم. از آن لحظه به بعد، این موفقیت‌ها در زندگی علمی نصیبم گشت.

علامه محمدتقی جعفری

منبع

[ دوشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ٤:٤٤ ‎ب.ظ ] [ رب انار ]

[ نظرات () ]

ابوحمزه ...

...الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذی تَحَبَّبَ اِلَىَّ وَهُوَ غَنِىُّ عَنّى...

ستایش خدایى را که با من دوستى کند در صورتى که از من بى نیاز است

            *شمشاداهوازی

دوست داری به معشوقت بگویی که: دوستش داری.

و می گویی: دوستت دارم.

خب؟ همین یک کلام؟


نه، دلت راضی نمی شود. دنبال گونه های دیگری از گفتن می گردی. و واژه های دیگری برای بیان کردن و عبارات دیگری برای انتقال این مفهوم ناب دوست داشتن.

و باز می بینی که نشد.

آشکارا کم می آوری.

می روی سراغ دواوین شعرا. آنها که طبعی لطیف تر داشته اند و زبانی نغزتر و بیانی کامل تر.

ابتدا ذوق می کنی و به وجد می آیی. اینکه کسی بتواند عشق و دوست داشتن را با لطافت ترسیم کند و فراق و هجران را با این ظرافت به تصویر بکشد و شهد وصال را این قدر ملموس و محسوس به ذائقه ها بچشاند، به واقع ذوق آفرین و وجد برانگیز است.

اما... اما احساس می کنی که هنوز به آنچه می خواهی، دست نیافته ای. احساس می کنی که هنوز در یک جای واقعه، خلائی یا خللی هست.

کجاست این خلاء یا این خلل؟

شاید مسآله این است که تو خودت را، حس خودت را، خواسته های خودت را، و نیاز های خودت را تمام و کمال در آنها پیدا نمی کنی.

بخش از آنها، حرف های دل توست و بخشی، حس و حال آن کسی که گفته است.

حرف هایی در دل تو هست که او نگفته است و او حرف هایی را گفته است که از آن تو نیست.

کسی می تواند حرف های دل تو را به خدای محبوبت بگوید که پایی در زمین داشته باشد و دستی در آسمان.

کسی که هم تو را خوب بشناسد و هم خدای تو را.

کسی که هم دهلیزهای قلب بشر را کاملا بشناسد و هم به راه های پر پیچ و خم آسمان آشنا باشد.

کسی که هم بیم ها و امید های آدمی را بداند و هم از مناسبات خدایی سر درآورد.

کسی که با الفبای زمینی، زبانی بیافریند که در فضای آسمانی قابل تکلم باشد.

کسی که حرف زدن با محبوب را به گونه ای بلد باشد که همه ی انسان ها بتوانند خودشان را جای گوینده آن حرف بگذارند و آن حرف های خودشان را بیانگارند.

و او کسی جز معصوم نیست.

و آن حرف ها، همان ادعیه ای است که بر زبان معصوم جاری شده است.

و یکی از متعال ترین نمونه های آن حرف ها، همین دعای ابوحمزه است که بر زبان مبارک حضرت زین العابدین و سید الساجدین جار ی شده است...


مقدمه سید مهدی شجاعی، کتاب دریافتی از دعای ابو حمزه ثمالی
___________________________________________________________________

الهی اگر گلم و یا خارم از آنِ بوستان یارم

[ شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ] [ رب انار ]

[ نظرات () ]

قیدار...

"...للحق...

 

نسب نسل اول، به "ایمان" برمیگردد؛ به ابراهیم حنیف که پدر ایمان بود...

پای نسل دوم، در "خون" است؛ خونی که می رسد به سرخیِ ردِ تیغ بر گلوی اسماعیلِ ذبیح، فرزندِابراهیم...

اما سرسلسله ی نسل سوم، قیدار نبی، فرزندِ اسماعیل نبی، فرزندزاده ی ابوالانبیاء، ابراهیمِ نبی است؛ که خود، صفت ش "مدارا"ی با مردمان بود و پدرِ پدرانِ سلسله ی خاتم انبیاست...

و این نقشی است از قیدار، عملِ بنده ی کمترین، رضای امیرخانی"    

****

"این کتاب نوشته شد...

تا اگر روزی در خیابان بودید و راه می رفتید و گرفتار پنطی و نامرد شدید، امیدتان نا امید شد،

بعد یکهو پیشِ پایتان پیکانی یا بنزی ترمز زد و مردی چارشانه با موهای جو گندمی پیاده شد...

.

.

نوشته شد تا اگر روزی در هرگوشه ای از این عالم، مردی دیدید که دوان دوان یا لنگان  لنگان ،

از دور دست می آمد...

 

تمام قد از جا بلند شوید و دست به سینه بگذارید ... تا در افق دور شود ...

با گام هایی  که هرکدام به قاعده یک آسمان است..."

رضا امیرخانی       

..................................................................................

کتابی ه که نمیتونم تعریفش کنم ! نمیدونم چرا!

یجور خاصی خاصه!

باید بخونیش تا بدونی داستان چیه و چی میخواد بگه..

فقط میدونم چیزایی رو میگه که تو هیچ کلاس و هیچ رساله ای به آدم یاد نمی دن

...

بعدگذاشت!:

بعد نوشت: قسمت اولِ نوشته مربوط میشه به صفحه ی اول کتاب و دومی به صفحه ی آخر!نیشخند

بعدتر گذاشت:http://www.ermia.ir/contents.aspx?id=783

پ.ن:اون موقع که هدیه دادم این کتاب و نگران بودم نکنه اونقدرا هم خوب نباشه ...

الان خوشحالم که همچین کتابی و هدیه دادم :)

بعدنوشت: فونت و اندازه نوشته هام بده؟حس میکنم اوکی نیس ..ولی نمدونم چشه!

پ.ن(نامربوط!) :دکتر "ع" این هفته سر کلاس اعلام کردند تا اول تیرماه کلاس داریم و 11 تیر هم امتحانامون شروع میشه ...و این یعنی خدا بگم ...بوووووق!

---------------------------------------------------------------------------------------------

الهی از من آهی و از تو نگاهی

[ پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ] [ رب انار ]

[ نظرات () ]

 

.. یا مُدَبِّرُ ..

اى تدبیر کننده

یادتونه از بنجامین  گفتم که دم عید گلدونش و عوض کردم
و خشک شد ...
کامل خشک شد
 و میخواستیم بندازیمش دور..


یکبار شروع کرد به جوونه زدن ..

نوک ساقه هاش داشت جوونه می زد ...اما اونقدر قوت نداشت که رشد کنه باز خشک شدن و اینبار دیگه هیچ امیدی بهش نبود..
ساقه هایی که مث چوب خشک بودن و جوونه هایی که نزده خشک شدن..خشک ِ خشک...


دکتر که رفته بودم بهم قرص آهن داده بود..


رفتم شرایط مناسب رشد بنجامین رو خوندم ؛آبدهی هر 10 روز یکبار.
+اینکه هربار 2 تا قرص آهن هم پودر میکردم میریختم تو آبش.


ساقه های خشک ، جای جایِ همون ساقه های خشک؛ زیر جوونه های خشک شده ی قدیمی و قسمت هایی که به هیچ وجه انتظار جوونه و رشد هم نداشتیم جوونه زدن ..هرروز جوونه های جدید داره ..برگ هاش رشد کردن و یه ریکاوری کامل داره انجام میشه ..


فوق العادس!


انگار لازم بود یبار کامل تخریب شه ..
خیلی طول کشید..خیلی ...
رسیدگی و صبر لازم داشت ..

اما شد ..


و من ی که از بیرون تحولاتش رو دیدم برام قشنگه..


و بهش افتخار میکنم ..

 


پ.ن: گویا این قرار بود کامنت باشه برای پست جدیدت...خیلی طولانی شد ؛ شد پست خودم :))

[ چهارشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ] [ رب انار ]

[ نظرات () ]

jun b jun!

بِهِ بِهِ بِهِ بِهِ بِهِ بِهِ بِهِ اَسْئَلُکَ بِکُلِّ اسْمٍ سَمَّیْتَ بِهِ نَفْسَکَ

بدان بدان بدان بدان بدان بدان بدان تو را مى خوانم به حق هر نامى که خود را بدان نامیدى

 

 

جون به جونمون کنن هنوزم همون دختر بچه 3-4 ساله ایم!


هنوزم عاشق اینیم که یه عروسک بغلمون باشه!

الانم داریم؛ فقط کاربردیش کردیم کسی مسخرمون نکنه ...عروسک هامون شده جامدادی!

چقده هم نازن خدایی!چشمک

 

جون به جونمون کنن هنوزم همون دختر بچه 3-4 ساله ایم!

 

هنوزم یکی که برامون یه چی میخره ذوقمرگ میشیم!

هنوزم وقتی لباس و کفش نو میخریم میخوایم به همه نشون بدیم!

(فقط تو 3-4 سالگی گشت ارشاد نمی گیرتمون ، الان چرا)

هنوزم با همون حسادت 3-4 سالگی میخوایم وسایلمون از نزدیک ترین دوستمون هم بهترتر باشه!

(برا همینم هیچ وقت خانوما نمی تونن هم گروهی های خوبی باشن برای هم)

 

جون به جونمون کنن هنوزم همون دختر بچه 3-4 ساله ایم!

 

هنوزم دوست نداریم جلو پسرا کم بیاریم ، گرچه ته دلمون میدونیم قوی ترن!

همینه که شده رشته های مردونه و معدن و ... رو هم میزنیم که بریم دانشگاه!

 

جون به جونمون کنن هنوزم همون دختر بچه 3-4 ساله ایم!

 

هنوزم همون دختر بچه ای هستیم که عروسکشو میگرفتن گریه میکرد، آخه فقط عروسک نبود که ،همدمش بود...

هنوزم همون دختر بچه 3-4 ساله ایم که گاهی حتی بی دلیل بغض میکرد؛ بی دلیل که نبود..

هنوزم همون دختر بچه 3-4 ساله ایم که هنوزم که هنوزه روزگار باهاش خاله بازی میکنه ...

 

[ یکشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ] [ رب انار ]

[ نظرات () ]

روزبه بمانی

..یا جَمیلُ..

رو به تو سجده می کنم دری به کعبه باز نیست

بس که طواف کردمت مرا به حج نیاز نیست

به هر طرف نظر کنم نماز من نماز نیست

مرا به بند می کشی از این رهاترم کنی

زخم نمی زنی به من که مبتلاترم کنی

از همه توبه می کنم بلکه تو باورم کنی

قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد

تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد

عذاب می کشم ولی عذاب من گناه نیست

وقتی شکنجه گر تویی شکنجه اشتباه نیست

قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد

تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد

عذاب می کشم ولی عذاب من گناه نیست

وقتی شکنجه گر تویی شکنجه اشتباه نیست

 

 

پ.ن: اونقدر لایق نیستم که نظر کنی... خودم میدونستم اثبات چرا؟

 

 

[ جمعه ٥ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ] [ رب انار ]

[ نظرات () ]

شب آرزوها

های

 

کچل شید اگه دعام نکنید!

 

عجله ای

عجله اییییییییییییییییی

بای

[ چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ] [ رب انار ]

[ نظرات () ]

غریب ترین دختر دنیا

...أَنْتَ الْحَلِیمُ وَ أَنَا الْعَجُولُ...

تویى بردبار و منم‏ شتابزده

         +گل نیلوفر باران

تولدت مبارک

دخترک همیشه عاشق

...


ادامه مطلب

[ دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ٧:٤٧ ‎ب.ظ ] [ رب انار ]

[ نظرات () ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه