رب انارِ 10 سال پیش!

فَأَنَا أَشْهَدُ بِأَنَّکَ أَنْتَ اللَّهُ

پس من شهادت مى‏دهم که تنها تویى خدا

../11/ 82

امروز معلم کلاس هندسه[سرکار خانم تبریزی] نیومده بود. امتحان هندسه داشتیم خدا رحم کرد چون یک مساله هم کار نکرده بودم که البته نشون از علاقه بیش از حد من به هندسه است. بچه ها همه رفتن توی حیاط بجز من و بهناز + دوستی که امسال به ما پیوسته و هم چین یه ج

ورایی اون هم این زنگ علّاف می گرده ، نرگس ، توی کلاس موندیم و صحبت کردیم . نزدیک یک ساعت و نیم بود که داشتیم از خاطرات سیزده بدر و عید و مهمانی برای هم تعریف میکردیم تا اینکه خسته شدیم و افتادیم به جون تخته . بعد ازاینکه حسابی تخته پاک کن و تخته رو با آبی که توی لیوان مونده بود (البته از زنگ پیش که برای معلم شیمی آورده بودیم و مریض

بود می خواست میل کنه اما انگار فقط اِفِه بود) به گند کشیدیم طبع شعر و دکلمه من گل کرد و اونها رو کنار زدم و شروع کردم به شعر گفتن البته شعر که نه یه جور متن فوق العاده ماوراء ادبی. تعجبزباننیشخند

البته خیلی فی البداهه و با یک کلمه که از توی حرف های بهناز به ذهنم رسید و یکدفعه جرقه ء مغزم رو روشن کرد و چراغ کم مصرف مغزم رو تبدیل به هالوژن 1000 ولتی کرد.یول

از کنار تخته شروع کردم به نوشتن ؛ نوشتم :

 

امروز..

روزی است که قاصدک های آوازخوان عاشق

به دنبال معشوق در کوچه پس کوچه های زندگی

می چرخند و از چرخش آنها بادهای بهار که موسم

سال جدید را به همراه دارند ، می آیند ...

می آیند ..

می آیند و از پسِ آنها کبوترهای سپیدبال سرنوشت که بر روی

هر بام برای نوشتن سرنوشت دخترانی که به انتظار قاصدک

سالیان دراز پشت سر گذاشته اند تا روزی نوبت به نوشتن سرنوشت آنها برسد.

(اعتماد بنفسم بالاتر ازین حرفا بوده ه

انیشخند)

چندبار که از روش خوندم فهمیدم که یه مشکلات عدیده در دستور ز

بان و جمله بندی و .. داره اما به روی گل مبارک نیاوردم و از بهناز در مورد نوشته م نظرش رو پرسیدم. باورم نمی شد خیلی خوشش اومده بود. کسی که همیشه نمره ء انشاش بیست بود ازین متن خیلی خوشش می اومد و حتی باور نمی کرد که از خودم باشه . البته اون همه انشاهاش رو برادر بزرگش می نوشت اما بالاخره باید اون هم یک ذره از برادر بزرگش خوش ذوقی توی نوشتن رو برده باشه یا حداقل اثر کرده باشه. اما هرچی اونروز سعی کرد نتوانست حتی یک جمله ء قشنگ از خودش بگه و همه رو با تقلید از فیلم های تلویزیون می گفت. این رو میگم چون اصلا باورم نمی شد که نتونه متن ادبی بگه. بحث متن گذشت و بحث سر گریه ها و خاطرات مهناز (خواهر دوقلوی بهناز) شد و بهناز کلمهء هق هق رو بکار برد که خیلی خوشم اومد و ادامش دادم البته باید بیشترش میکردم اما وقت نبود و زود زنگ خورد. نوشتم ..

 

هق هق ..

صدای هق هق کودکان از کوچه های کوفه به آسمان

پر میکشد چه چیز آنان را اینگونه پریشان حال کرده است

زنی که هم چون پریان آسمانی تا به امروز دست نوازش

بر

سرشان می کشید هم دلی می طلبد تا در برابر کوفیان گفته های خود را به اثبات رساند ...

 

هنوز به آخر متن نرسیده بودم که افسانه یکی دیگر از هم کلاسی هام اومد و از گوشه دیگه ء تخته شروع به نوشتن کرد با سرعت و خوش خط نوشت:

کاش در دهکدهء عشق فراوانی بود

توی بازار محبت کمی ارزانی بود

 

کاش اگر گاه کمی لطف به هم می کردیم

مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود.

 

همین موقع تک تک بچه ها کم کم اومدند توی کلاس تا وسایل و دیگر چیزهایشان را از کلاس بردارند که افسانه باز جَو گرفتش و وسط تخته نوشت:

 

دوری ز برم زدوریت می سوزم

نزدیک منی ز آتشت می سوزم

 

پس من چه کنم چه خاک بر سر ریزم

کز دوری و نزدیکی تو می سوزم.

آخ

بعد هم هرکدوم یک امضاء زیر نوشته هامون کردیم و رفتیم خونه.

{امضا}

 

[ یکشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ ] [ رب انار ]

[ نظرات () ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه