آمدم ای دوست ؛ پناهم بده

 


*

سلام

خیییییییییییییییلی یدفه ای اگر خدا بخواد و بطلبن

عازم مشهد خواهم بود

نائب الزیاره تک تکتون خواهم بود

 

خدااااااااااااااکنه رفتنی بشم ، خداااااااااااااااااااااااااااااکنه :(

خلاصه فردا اگه نیومدم اینجا ینی رفتم انشالله:(

خیلی همه چی رو هواس ...با وجود بلیط هنوز وضعیتم یجوریه که ممکنه نرم

 

بهرحال حلال کنید و اینا

راستی تولد به خانومه نمیخواد بگی کجا میرم فقط بگو نمیام

:))

 

هق! همین الان همین الان الان یه نشونه دیگه از نرفتن پررنگ شد

هقققققققققق

 

**

بلیط من و مامان کوپه بانوان بود و بابا یجای دیگه

داداشا هم که دیروزش رفته بودن

بلیط برای 8.20 صبح جمعه بود ، با این حال تا ساعت 7 هنوز معلوم نبود بریم :| دیشبش لباسا و وسایل خودمو آماده کرده بودم گذاشته بودم تو ساک کنار در، که بقیه هم محض رضای خدا کم کم آماده شن

صبح با وجود نرفتن ها ولی وسایل مامان و هم آماده کردم و ملافه و شامپوها و لیوان و اینجورچیزا رو گذاشتم تو ساک، دیگه رفتنی که شدیم بابا همش میگفت چرا انقد وقت تلف میکنی !!!

مامان هنوز خبر نداشت قطارمون چجور قطاری ه و از همین هم میترسیدم ..قدم بعدی برای نرفتن همین بود :|

هرجوری بود آزانس گرفتیم و 20 دیقه به 8 رسیدیم راه آهن

تو کوپه ما دوتا دختر دیگه هم نشسته بودن که یکیشون کنار پنجره بود اون یکی کنار در و یه صندلی وسطشون خالی، من هم رفتم کنار پنجره جای گویا نشستم p: مامان هم کنار در .یکم که گذشت مامان با لحن شوخی گفت خداکنه دیگه کسی نیاد و همین باعث شد سر صحبت باز شه با اون خانوما .. و البته کسی هم دیگه سوار نشد تا سه چهار ساعت بعد که یه خانوم دیگه اومد و کنار اون دوتا خانوم نشست و تا شاهرود همچنان من و مامان یه صندلی اضافه بینمون داشتیم و اونجا یه مسافر سوار شد ..

قطارش مخلوطی از اتوبوسی بود و کوپه که صندلی های (مثلا)چرمی داشت ، بسیاااااااااار قدیمی، به قول یکی از همسفرا مث قطارای هند بود ، واقعا بود!!:))

آب معدنی و نمیاوردن ، باید با بلیط میرفتی میگیرفتی ..اون هم آب معدنی ه یذره خنک ، فقط یذذذرررره خنک که بعد 5 دیقه گرم میشد

از ملافه هم که طبیعتا خبری نبود

رستوران :| بگم نداشت بهتره ..رستورانش یه کوپه بود که صندلی نداشته باشه عوضش کتری قوری داشته باشه

...............

اعصاب ندارمااااااااااااعصبانیعصبانیعصبانیعصبانیعصبانیعصبانی

...............

رو به موت میباشم !

هیچوقت روزه روم تاثیری نداشت ...امسال اصن توانش نیس

دیروز وسایلمو بردم که برم کتابخونه ...وسط راه دیدم اصن هیچ مدله نمیشه برگشتم

آخ

...........................

خببب کجا بودیییییم؟

آها خو قطار که داغون بود ولی همراها خوب بودن ...هوا هم یکم گرم بود اما قابل تحمل

آمااااااا بعدازظهر که رسید دیگه قابل تحمل نبود ... آب هم که گررررررررم

 نهار هم که رستوران نداشت با بابا باهم بخوریم در نتیجه بابا زنگید غذاشو بردم تو راهرو آخ

 دونفری که وسط راه اومدن تو کوپه هردو مشهدی بودن و بعد از یکی دوساعتی ولو بودن از شدت گرما سر صحبت باز شد و تقریبا مث دوستایی که سال هاست همدیگه رو میشناسن ..همگی شرو کردیم به صحبت . البته منهای من که از جانب من مامان تو بحث شرکت میکرد

دیگه از زمین و زمان تمام خاطرات و حرف ها و روابط گذشته و آیندشونو برا هم گفتن...جالب بودا ولی اصلا حوصلشو نداشتم ..یسری چیزا رو دوس ندارم گفته بشه ، هرچند طرفم غریبه باشه

ساعت 9 رسیدیم مشهد و بعدم رهسپار جایی شدیم که دادا کوچیکه برامون رزرو کرده بود :)

دقیقا تو کوچه روبروی باب الجواد ، خیلی نزدیک بود

چون تازه ساز بود ...طبیعتا تمیز بود ... ولی به محض اینکه شیر آب و باز میکردی بوی چاه خونه رو پر میکرد !!!

نفری 45 تومن

بعد دو شب ازینجا برفتیم

 

***

شب اول نرفتم حرم

مامان اینا رفتن ..اما دوس نداشتم کرکثیف پاشم برم حرم 

خونه ای که دادا و دوستاش با هم گرفته بودن نزدیک هتل ما بود

اون شب ما رو که رسوند گف تا خستگیتون در بره شام میارم

منم : هاخیییییییش یه شام خوشمزخ الان می چسبه

همشم تو ذهنم کباب و جوجه کباب بود نمیدونم چراااااااااا!!!:)))

بعد که اومد یه ظرف دستش بود که روشو پوشونده بود

من:ینی کباب ِ بدون برنج ه؟متفکر

بعد که درشو برداشت هیپنوتیزم دیدم املت ه! ینی اصن همه همینجوری یولبودیما

نیشخند

رسما دانشجویی شام آورده بود

...

فردا صبحش با تق تق در بیدار شدم ، باز دادا کوچیکه بود ، نون تازه و صبونه

مژه

(چقد از همه چی گفتم جز زیارت!! ریا میشه خبببب:))

 

*****

دیروز اول رفتم تنظیم باد،بعدم کارواش

فضای کارواش هم مردونس

مثل تعمیرگاه

اما باحال میشه یه کارواش زنونه بزنم خودم بشم مدیرش!:))

کار باحالیه ...مخصوصا وقتی کف ها رو میریزن رو ماشین

خلاصه شاید یه روز کارواشی شدمااا

نیشخند

**********

صبح بعد صبونه و دوش موش رفتم حرم

مامان اولش گف با هم بریم که گفتم نچ!

زیارت تهنایی ش خوبه خو... وقتی با کسی باشم نمتونم خودم باشم

وقتی رسیدم به خیابون اصلی ...هرچی بالا و پایین خیابون و نگاه میکردم حرم و نمیدیدم ! میدونستم حرم نزدیکه ولی نمیدونستم برم بالاتر یا پایین تر ... اومدم از یه آقاهه بپرسم که دیدم آخ درب باب الجواد درست روبروم ه !!

خلاصه رفتم داخل و همونطوری که از دیروزش قصد کرده بودم ، زیارت اول نذر حوائج دوستان بود

باید اعتراف کنم سخت بود برا خودم اشک نریزم ... حرف زدن و شکایت کردن به کنار .....

اما خب خیلی خوب بود :) زیارت اولم از بقیه ش زیبا تر بود ...جداقل برای خودم ...از اون بالا که خبر ندارم

شب که رفتم حرم برا آقایون (آشنایان و دوستان و دشمنان و ... ) دعا کردم

اومدم شاکی شم که چیزی نگفتم ...جز اینکه همه داستان و بگم و چندنفر و بسپرم دست خدا

 

فردا صبحش برا نماز نرفتم حرم ...خو نماز صبح ساعت 3 بود منم تا یک حداقا بیدار بودم خو..

بابا با نون تازه مشهدی و مامان با نون قندی های مشهدی و بند و بساط صبونه اومدن

 

(نمیذارن بنویسم کهههههه ...برم تا بعد)

[ جمعه ۱٤ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ] [ رب انار ]

[ نظرات () ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه