دست انداز

...یا مُؤْمِنُ ...

(فونت عربی یافتم و فعال کردم, لذا بعضی حروف رو ندارم!)

جهارشنبه 20,2,91:

کلاس اخر, ساعت 5-3, دکتر "ع"

 

دکتر "ع": امروز جلسه پروپوزال هست بمونید یادبگیرید

- : استاد دیر میشه سرویس میره ,این موقع ماشین ها نکه نمیدارن

دکتر "ع": خب من تا سه نفر و میتونم برسونم

- :نیشخند

 

5نفر موندیم

ساعت: 17.30

اومدیم سر خیابون , دانشجو همی زیاد ,  استاد همی دانشجو سوار کردندی و برفتندی و بسی خوب بود ,

تنها بدی اش این بود که آن دانشجویان ما نبودیم همی!

 

ساعت: 18.30

و ما همجنان ایستاده بودیم...

اقایون به انواع و اقسام روش ها سعی در نکه داشتن اتول ها می نمودند

یکی از اقایون رو فرستاده بودند 100 متر جلوتر که به نحوی اتوبوس ها رو نکه داره و الحق که هنرمند بود در این مقال!

کمربندش رو دراورده بود و بالای سرش میجرخوند !!!! و جه تلاش ها که نکرد!

 

ساعت : 19

کم کم بجه ها با سواری ها برفتند و بعضی را به زور برفتاندیم! و حال تنها سه نفر مانده بودیم..

رفتانده ها تماس کرفتند که جندصىدمتر جلوتر اتوبوس ها نکه میدارند و مسافر سوار میکنند همی..

ما نیز با یک سواری رفتیم همون جندصدمتر جلوتر ببینیم جی میشه!

(راننده جوانکی بود با تیب و قیافه ای خاص و ضرب اهنکی بلندو کوش خراششش  هرجه اصرار کردیم کرایه نکرفت)

و اما انجا نیز مملو از دانشجو بود! انکار 13 بدر بود.. همه از خستکی روی جمن های اطراف نشسته بودند و به امر جمن کنی مشغول بودندی..!

ما نیز ایه یأس بخواندیم که با این وضع عمرا تا 2-3 ساعت دیکه ماشین گیرمون بیاد...

اتوبوسی نکه داشت و سیلی اتوبوسجو به سمتش رفتند راننده هم جواب رد داد که صندلی خالی ندارد و سوار نمی کند..

ما نیز خسته به سمت اتوبوس قدم زدیم و باز سوال اتوبوسجویان را تکرار کردیم که: "تهران میرید؟ "

(صدایی از بشت سر کفت: جا نداره, ما برسیدیم)

راننده اما سوارمان کرد!!

و ما در حلق راننده نشسته بودیم!:دی

من رو صندلی کمک راننده بودم ! جایی که جاده رو سه بعدی می بینی!

و دوستانم نیز رو بله های جلو اتوبوس!!!

و جقددددر ذوق کردم وقتی فهمیدم اتوبوسی که سوار شدیم سرویس دانشکاهی است و مطمىْن :)

 

موقع بیاده شدن رفتم حساب کنم که راننده کرایه نکرفت و کفت:" برا کرایه که سوار نکردم .. منم عضو هیْت کارکنان دانشکاه باراجین هستم .. شمارم رو در هست بردارین صبح ها از فلان جا حرکت میکنیم نیاز شد در خدمتم .."

 

ساعت : 10 و خورده ای!

و سرانجام به خانه رسیدیم!

 

پ.ن: خیلی سخت بود نوشتن!! عربی هم شد زبان؟ واح!

عکس هم نتونستم بذارم خب!

 

دردمند و سرفراز....

[ جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٩:٠۸ ‎ق.ظ ] [ رب انار ]

[ نظرات () ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه